سایه ای در سیاه چال

زمان را گوئی در کنارم خوابیده است

وجودم همچون سایه ای  در انزواست،

و محبوس ماندن در سیاه چالِ بدون روزنه،

تمام منفذهایش با دقت و وسواس بسته شده

مبادا اصوات و انوار،گوش و چشم  را بیدار سازد،

حتی حرکت را برایم بیهوده ساخته

که میل و رغبتی برای رفتن ندارم،

به همان سهولت که در محل های مرده و خاموش،محصور و محبوسم

در حاشیه این عالم هنوزم زنده ام

تا آخرین نفس بیاید بمیرم

/ 0 نظر / 4 بازدید