در دنیای وجود،آمیزه ای از خواسته های بی انکار هست که آدمی را در اوج ژرفای خود بهم میریزد:

زیستن یا زنده

بودن یا مانده

رفتن یا مرده

فشار این لحظات خاموشی دل را فریاد میزند:

در تلخیهای بی حس،زمان هم مدفون میماند

حرفها همچون مرگها بی روح میخوابند

اخمهاابرو میخواهند

دردهاهوو میزایند

امیال چه خوب میداند

  فرداهم دور میماند.

/ 3 نظر / 6 بازدید
ehsan

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]در سایه این گلها کسی نیست جز تو

مژگان

گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود که دنیــــا با تمام ِ وسعتش برایـَم تنگ میشود ... ... دلتنــگـم... دلتنـــــگ کسی کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد... دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید... دلتنگ ِ خود َم... خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام ..!!!

نسترن

چقدر قشنگه اين نوشته ي شما